مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386

 

 

 

                                               جز ء از کل ...

 

 

 

 

نکنه خدا خسته شده ، حوصلمون رو نداره

 

نکنه براش عادی شدیم، سر به سرمون بذاره

 

 

چرا هنوز فکر می کنم ، خدا مثل ما آدمه

 

شاید من هم مثل حسن ، عقلم از این دنیا کمه

 

 

آخه حسن یه دیونه ست ، نمی تونه حرف بزنه

 

یه دستش رو  مشت می کنه ، یه دستش هم  تو دهنه

 

 

از قد من بلندتره ،  خوب نمی تونه راه بره

 

تفریح بچه ها شده ، حسن بشه هی  مسخره

 

 

اما مامان بزرگ من ، میگه حسن گناه داره 

 

خدا اونو دیونه کرد ، که درد رو یادش نیاره

 

 

وقتی که خنده می کنه ، اشک چشاشو می بینم

 

حالا همین خودم می رم، همش کنارش میشینم

 

 

می گم حسن تو سالمی ؟ میگه فقط خسته شدم

 

دیونگی عالمیه ، عاقل سر بسته شدم

 

 

وقتی که با من حرف می زد،  دستاشو رو دستش میذاشت

 

ابروهاشو گره می کرد ،  آب دهنی رو لب نداشت !

 

 

به من می گفت که آدما ، تنهایی  رو را یاد می گیرن

 

به من می گفت که همشون ، یه روزی از دنیا می رن

 

 

فردا حسن می میره  و ، می گن حسن که عقل نداشت

 

هیچکی نمی دونه خدا ، حسنی رو تنهایی نذاشت

 

 

گفتم که من فکر می کنم ، خدای ما  یه آدمه

 

اونم یه روز خسته می شه ، اون که خدای عالمه!

 

 

برگشت بهم گفت که عزیز ، خدا تورو که آفرید ...

 

... روحتو از خودش سرشت ، اما اینو هیچکی  ندید

 

 

می خواست که ما خدایی شیم ، مثل خوده خوده خودش

 

همیشه با اون بمونین ، جدا نشیم هرگز ازش

 

 

شاید خدای قلب تو ، همون خدای  مهربون

 

قلب تو وقتی پاک باشه ، خدا رو یک آدم بدون

 

 

فردای اون روز که رسید ، حسنی رو هیچکی ندید

حرفش هنوز تو گوشمه ،  (    خدا تورو که آفرید . . . . )