جز ء از کل ...
نکنه خدا خسته شده ، حوصلمون رو نداره
نکنه براش عادی شدیم، سر به سرمون بذاره
چرا هنوز فکر می کنم ، خدا مثل ما آدمه
شاید من هم مثل حسن ، عقلم از این دنیا کمه
آخه حسن یه دیونه ست ، نمی تونه حرف بزنه
یه دستش رو مشت می کنه ، یه دستش هم تو دهنه
از قد من بلندتره ، خوب نمی تونه راه بره
تفریح بچه ها شده ، حسن بشه هی مسخره
اما مامان بزرگ من ، میگه حسن گناه داره
خدا اونو دیونه کرد ، که درد رو یادش نیاره
وقتی که خنده می کنه ، اشک چشاشو می بینم
حالا همین خودم می رم، همش کنارش میشینم
می گم حسن تو سالمی ؟ میگه فقط خسته شدم
دیونگی عالمیه ، عاقل سر بسته شدم
وقتی که با من حرف می زد، دستاشو رو دستش میذاشت
ابروهاشو گره می کرد ، آب دهنی رو لب نداشت !
به من می گفت که آدما ، تنهایی رو را یاد می گیرن
به من می گفت که همشون ، یه روزی از دنیا می رن
فردا حسن می میره و ، می گن حسن که عقل نداشت
هیچکی نمی دونه خدا ، حسنی رو تنهایی نذاشت
گفتم که من فکر می کنم ، خدای ما یه آدمه
اونم یه روز خسته می شه ، اون که خدای عالمه!
برگشت بهم گفت که عزیز ، خدا تورو که آفرید ...
... روحتو از خودش سرشت ، اما اینو هیچکی ندید
می خواست که ما خدایی شیم ، مثل خوده خوده خودش
همیشه با اون بمونین ، جدا نشیم هرگز ازش
شاید خدای قلب تو ، همون خدای مهربون
قلب تو وقتی پاک باشه ، خدا رو یک آدم بدون
فردای اون روز که رسید ، حسنی رو هیچکی ندید
حرفش هنوز تو گوشمه ، ( خدا تورو که آفرید . . . . )





